زندگی نامه

گزیده ای از متن مصاحبه مرکز نشر آثار آیت الله خمینی(قدس سره) با آقای سید زین العابدین شهرستانی

بسم الله الرحمن الرحیم

بنده، سیدزین العابدین حسینی شهرستانی، فرزند، آیت الله سید عبدالرضا شهرستانی ، از علما و معروفین کربلا ، به سال ایرانی1321 و به سال انگلیسی1943 درکربلای معلی بدنیا آمدم. و تا سن 25 سالگی کربلا بودم که در این مدت اول مکتب می­رفتم طبق روال قدیم و بعد رفتم مدرسه ابتدایی امام صادق که موسس آن، پدرم بود ( که  بعداً در همان مدرسه معلم شدم و تدریس کردم و خوب است همینجا یادآور شوم که الحمدلله ازهمان مدرسه شخصیت­های مهمی را تحویل جامعه دادیم  که بعضی از آن ها از علما و مراجع هستند و بعضی از آن ها به مقام وزارت رسیده اند) البته من چون قبلا مکتب رفته بودم  و سابقه داشتم امتحان دادم و رفتم کلاس پنجم و بعد رفتم راهنمایی وادامه دادم ، در ضمن همزمان با درسهای مدرسه دروس حوزوی را هم در مدرسه هندی ها خدمت مرحوم شیخ جعفر رشتی شروع کردم.

مرحوم شیخ جعفر رشتی، رئیس مدرسه هندی­ها بود که خیلی از آقایون مثل آیت الله سید محمد شیرازی و مرحوم پدرم و… از شاگردان ایشان بودند. آخرین شاگردی را که قبول کرد، بنده بودم که بعد از من هم قبول نکرد ایشان آن موقع مکاسب و کفایه درس می­­داد، ولی به خاطر عشقی که به سادات داشت قبول کرد که برای من و  یکی از آقایان شیرازی­ها( ظاهرا آقا مجتبی ) جامع المقدمات بگوید. بعد هم پیش اخوی ایشان، آقای شیخ مهدی رشتی رساله عملیه مرحوم آقا میرزا مهدی شیرازی (پدر سید محمد وسید صادق شیرازی )را خواندم.

س: تا کجا درس طلبگی را خواندید؟

ج: من کتاب لمعه را پیش آقای شیخ هادی معرفت خواندم و بعد شروع کردم به مکاسب و این­ها، ولی به خاطر مشکلات اقتصادی و ناراحتی­هایی که بود دیگر نتوانستم ادامه بدهم

س: کی معمم شدید؟

ج: ده سالم بود که معمم شدم، در عراق مرسوم بود که علما بچه­هایشان را معمم می کردند تا رشته عوض نشود.

یادم هست که همان سالها که تازه معمم شده بودم به همراه مرحوم پدرم  برای زیارت آمده بودیم ایران (مردم  تو خیابان منو می دیدند می خندیدند چون در ایران ندیده بودند که  یک بچه نه یا ده ساله، عبا و  قبا و عمامه داشته باشد، خیلی برای آن­ها جالب بود. مسخره نمی­کردند، ولی تعجب می­کردند) رفتیم خدمت آیت الله العظمی بروجردی. آقای بروجردی با لباس سفید و کلاه سفید نشسته بود و کنار ایشان  آقای گلپایگانی و  شریعتمداری  و آقای خمینی بودند و یک شیخ که اسم آن­ شیخ یادم نیست. آیت الله بروجردی تا بنده را دیدند خندیدند وخیلی خوشحال شدند بطوری که من را نشاندند پیش خودشان  و آقایونی هم که بعدا مرجع شدند، بودند.پدرم آمدند جلو و دستشان را بوسیدند و من هم دست ایشان را بوسیدم وآیت الله بروجردی دستشان را روی عمامه ام  گذاشتد و دعا کردند، ولی مستجاب نشد. گفتند، ان شاء الله یکی از مراجع بشوید، آن وقت، پنجاه تومان و صدتومان پول زیادی بود، مرحوم پدرم، چون از علمای بارز کربلا بودند، عالی­ترین پولی که به علما می­دادندرا به ایشان دادند، و علی القائده باید به ما پنج تومان می­دادند، ولی آقای بروجردی دستور دادند که پنجاه یا صدتومان مثل همان پولی که به مرحوم پدرم دادند به من هم بدهند، که آقام آن را گرفت و گفت، ببین این برکت عمامه است.

آن سالها که برای زیارت به ایران می­آمدیم. یک ماه و یا دوماه در مشهد و قم می ماندیم وبعد بر می­گشتیم کربلا ، وسیله مسافرتمان هم این اتوبوس­های ایران پیما، ترانسپورت بود که از کاظمین سوار می­شدیم. نفری نوزده تومان میدادیم و شمس العماره ما را پیاده می­کردند. البته  چون سفر­های ما هر دو، سه سال یا بیشتر انجام می شد، طول می­کشید و دو، سه ماهی در قم ومشهد می­ماندیم .

س: از ده سالگی پس معمم بودید و بعد هم که درس طلبگی را گذاشتید کنار و رفتید دنبال  درس، باز هم معمم بودید.

ج: بله. من اگرچه به طلبگی خیلی علاقه داشتم و آمادگی زیادی هم برای ادامه آن داشتم؛ ولی عللی بود که من نمی­توانم بگویم، فی المجموع ضعف مالی خانواده بود که من خیلی ناراحت شدم و نتوانستم ادامه بدهم و رفتم دنبال کاسبی تا بتوانم به خانواده کمک کنم ولذا درحالیکه معمم بودم ومعلم مدرسه پدرم بودم رفتم و مغازه کتاب فروشی باز کردم

در کنار این کارها  در توزیع وارسال مجله اجوبه مسائل دینی (که مرحوم پدرم تهیه میکرد ) هم فعالیت میکردم وعلاوه بر توزیع درعراق به بیش از پنجاه کشور مجله را  می­فرستادم که در آن وقت بی سابقه بود و سر و صدای عجیبی ایجاد کرد ، واقعا این مجله در عالم تشیع کم نظیر بود ؛ در چهارده  جلد چاپ شده و سه هزار و هشتصد سوال جواب داده شده است ، یادم می آید که مرحوم خطبیب بزرگ عرب، شیخ وائلی به بنده فرمودند، پدرت کار را  برای ما خیلی آسان کرده است، حکم هر مسئله­ای را که می­خواهیم ، به جای اینکه به سی، چهل تا مصدر مراجعه کنیم ،به این کتاب مراجعه میکنیم ومی­بینیم که ایشان به صورت مفصل جوابش را داده است .  آیه الله مکارم شیرازی هم که مدتی مهمان پدرم بودند، نوشته بودند، من ایده نشر مکتب اسلام را از سید عبدالرضا شهرستانی یاد گرفتم، رفتم کربلا دیدم ایشان مجله اجوبه مسائل الدینی چاپ میکنند ، برگشتم  ایران تصمیم گرفتم  مجله مکتب اسلام راه بیندازم .

س: آن سال­هایی که طلبگی را کنار گذاشتید و ­رفتید دنبال کاسبی ، درهمان ایام  بعد از فوت آقای بروجردی، نهضت امام شروع شد. سال41 مساله انجمن های ایالتی و ولایتی پیش آمد که علما برخورد کردند و شاه عقب نشینی کرد و سال42 که قضیه فیضیه پیش آمد و بعد از آن روز عاشورا امام سخنرانی کردند وچندروز بعد ایشان را دستگیر کردند و قصه 15 خرداد پیش آمد از آن­ها چیزی یادتان هست؟

ج: اگرچه من در ایران نبودم. کربلا بودم ولی خبر می­آمد، من مسئله ایران را اطلاع ندارم، ولی وقتی خبر15 خرداد به آنجا رسید، به خاطر شهدای 15 خرداد ودستگیری حضرت امام ، آسید محمد در کربلا عزای عمومی اعلام کرد ، خودش و پدرم و شهید سید صادق قزوینی( پدر آسید مرتضی ) با دو، سه تا از روحانیان دیگر که در کل پنج نفر بودند، این­ها در مدرسه هندی تشکیل جلسه دادند تا چاره ای بیاندیشند ودر بین آن چند نفر از همه تند­تر و مدافع­تر، مرحوم آسید محمد شیرازی بود. بعد فرستادند دنبال من وقتی رفتم آنجا آسید محمد شیرازی اعلامیه ای به همراه صد یا دویست دینار( که آن موقع پول زیادی بود ) به من دادند وگفتند: این خبر باید به اطلاع مردم کربلا برسد  (آن وقت تلویزیون که نبود رادیو هم اجازه نمی­دادند اعلام کند) من رفتم مطبعه اهل بیت کربلا، آنجا  اعلامیه­ای که آسید محمد شیرازی به من داده بودند را چاپ کردم و با رفقا به تمام در و دیوار­ کربلا چسباندیم.علاوه بر اعلامیه  پارچه­های پنج ، شش متری سیاه گرفتم دادم به یک خطاط وعبارت حکومۀ کافره و شاهٌ طاغیه، و امثال این عبارت­ها را در آن پارچه ها نوشت و بین الحرمین (که آن زمان یک خیابان ده متری هم نبود و هشت متری بود به نام خیایان علی اکبر که یک میدان کوچکی داشت به نام میدان علی اکبر) وخیابان های اطراف حرم نصب کردیم  شاید بیش از بیست­تا پارچه به خطاط دادیم نوشت وبه این وسیله مردم کربلا را از قضایای پانزده خرداد مطلع کردیم  ، موقع نصب پارچه ها ، افراد سازمان امنیت تهران من را دیده بودند و عکسم را گرفته بودند، با دشداشه عربی که دارم دستور می­دهم که این را اینجا ببند و اون یکی را اونجا ببندو….. پرونده قطوری برای من درست کرده بودند ( که من چند سال بعد آن عکس ها را دیدم و قصه جالبی دارد که بعدا اشاره میکنم). وقتی این پرده­های سیاه با عبارت های حکومت کافره وشاه طاغیه نصب شد ، شاید چهل روز پرده­­های سیاه روی دیوار­ها بود. ودر این مدت چهل روز ، مجالس ختم هم به طور متناوب منعقد می شد ،این آقا ختم می­گرفت و آن آقا ختم می­گرفت. پدرم ختم می­گرفت، آقا سید محمد ختم می­گرفت، مدرسه علمیه ختم می­گرفت و…    تا چهل روز این فاتحه خوانی ها در کربلا بود، ولی در جاهای دیگر نبود، حتی  نجف هم نبود  و معلوم می­شد که کربلا یک شهر طرفدار خمینی و درجه یک هست. کربلا از اول هم انقلابی بود و ضد کمونیست­ها؛ یعنی کربلا یک چیز عجیبی بود و خون امام حسین همیشه می­جوشد.